|
ﺑﯿﺎ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺎ ﺣﺎﻝ ﮐﻨﯽ$^$
جک داستان های خنده دار آموزنده فلسفی عاشقانه غمگین
| ||
|
last subjects
friends links |
یکی از رفقا که مدت زیادی نیست که
به سمت استادی یکی از دانشگاههای تهران شده نقل میکرد که ...: سر یکی از
کلاس هام توی دانشگاه، یه دختری بود که دو، سه جلسه اول،ده دقیقه مونده
بود کلاس تموم بشه، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت: استاد! خسته نباشید!!!
البته منم به شیوه همه استادهای دیگه به درس دادن ادامه میداد اما...
labels: تیکه, استاد, زیپ, دانشگاه continue [ 91/02/24 ] [ 11:1 ] [ vahid ]
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره. چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. labels: هدیه, مادر, طوطی, پول continue [ 91/02/19 ] [ 20:35 ] [ vahid ]
پیمان پسر عجیبی بود. یه پسر خوشتیپ و ورزشکار که به نوعی قلدر محسوب میشد و وضع مالی پدرش هم خوب بود. دوران دبیرستان هر چند روزی با یه دختر دوست میشد اما از همه ی اون ها خیلی زود زده میشد چون اون از دختری خوشش میومد که پیمان رو فقط واسه خودش بخواد نه وضع مالی پدرش و همینطور دختری که پاک باشه و با یه چشمک به دست نیاد واسه همین هم خیلی زود جی اف هاش رو امتحان میکرد و همهشون رو ول میکرد
labels: عشق, محبت, امتحان continue [ 91/02/14 ] [ 16:41 ] [ vahid ]
سعی کنید از داستان های که چه خودم مینویسم یا براتون میذارم نکته اخلاقی بیرون بیارین و استفاده کنید
پسر جوان آدامس بزرگی را می جوید و مرتب پشت فرمان سرش را به سمت آینه کج می کرد و موهای غرق در ژل و سیخ سیخی اش را وارسی می کرد! . صدای آهنگ تند و تیز سیستم با کلاس ماشینش تا یک کیلومتری قابل شنیدن بود . پشت سرش دختر جوانی پشت فرمان بود . دختری زیبا با آرایشی جذاب . پسر برای مخ زدن دختر یک لحظه چراغ های پلیسی ماشین را روشن کرد labels: دختر زیبا, پسر جوان, تصادف, خجالت continue [ 91/02/11 ] [ 19:21 ] [ vahid ]
این طنز نیست به مفهومش دقت کنید!!!!
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید labels: شیطان, خدا, فرعون, حیله, بندگی [ 91/02/07 ] [ 16:20 ] [ vahid ]
راههایی برای ترکوندن شوهر البته از اونجایی که نویسنده اش که من باشم پسرم اعلام میکنم که آقایون هم میتونن بخونن labels: شوخی, خنده, اذیت, مسخره بازی continue [ 91/01/31 ] [ 1:5 ] [ vahid ]
ﺯﻭﺝﺧﻮﺷﺒﺨﺖﻭﻣﻮﻓﻘﯽﺭﺍﺩﺭﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼﻣﺠﺎﺯﯼﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢﮐﻪﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺑﺪﻭﻥﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦﻣﺸﮑﻠﯽ،ﺯﻧﺪﮔﯽﺷﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ ﺑﺰﻥﺑﺰﻥ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ! ﯾﮏﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺝ ﻣﻮﻓﻖ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ: ﺩﻟﯿﻞﻣﻮﻓﻘﯿﺖﺷﻤﺎﺩﺭﭼﯿﺴﺖ؟ﭼﺮﺍ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﺪ؟ ﺁﻗﺎﻫﻪﭘﺎﺳﺦﺩﺍﺩ:ﺑﺒﯿﻦﺟﺎﻧﻢ!ﻣﻦﻭ ﺧﺎﻧﻤﻢﺍﺯﺭﻭﺯﺍﻭﻝ،ﺣﺪﻭﺣﺪﻭﺩ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥﺭﺍﻣﺸﺨﺺﮐﺮﺩﯾﻢﻭﻗﺮﺍﺭﺷﺪ ﺧﺎﻧﻢﺑﻨﺪﻩ،ﻓﻘﻂﺩﺭﻣﻮﺭﺩﻣﺴﺎﺋﻞ ﺟﺰﺋﯽ ﺣﻖﺍﻇﻬﺎﺭﻧﻈﺮﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻪ labels: دعوا, زن و شوهر, ضد حال, خنده, مشکلات continue [ 91/01/17 ] [ 17:40 ] [ vahid ]
سلام
: از زندگیتون چقدر لذت میبرید؟ از زندگی راضی هستید؟ مشکلات زندگیتون رو غالبا چه چیز هایی تشکیل میدن؟ واسه جواب دادن به اون پرسش ها حتی لازم نیست اسمتون رو بگذارید و یا آدرس بذارید فقط میخوام نظرتون رو در مورد زندگیتون بپرسم علاوه بر این در این پایان سال هر سوالی داشته باشین رو هم جواب میدم پس ابتدا سوال های من رو جواب بدین و بعد هم اگه دوست داشتین شما بپرسید تا من جواب بدم در جواب این سوالات هم باید خودم بگم که من گلچین مشکلات رو دارم ولی به لطف خدا از زندگیم لذت میبرم و همینطور با مشکلات مبارزه میکنم!! [ 90/12/28 ] [ 22:16 ] [ vahid ]
یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت: - من می خواهم با یکی از خانم ها .................. داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت: - باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟ "مامان" گفت: نه ندارند پسر که خیلی زبل بود گفت: - تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم labels: خنده, ضد حال, بچه ی شیطون, خانه ی فساد continue [ 90/12/26 ] [ 10:9 ] [ vahid ]
از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که درجمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانى درخصوص مسائل انگیزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحیه کارکنان دورمیزد. استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى که
توجه حضار کاملا” به گفته هایش ناگهان سکوت شوک برانگیزى جمع حضار را فرا گرفت continue [ 90/12/21 ] [ 16:43 ] [ vahid ]
خدا خر را آفرید و به او گفت: خر به خداوند پاسخ داد: بخونید تا برسید به انسان!! labels: انسان, خلقت continue [ 90/12/16 ] [ 19:20 ] [ vahid ]
راستی اینا فقط واسه خنده هستش و سر های عزیز و متشخص فقط عده ی کمیشون اینطوری هستند!!درمورد پسر ها بد فکر نکنید!
1-چشماشون بیشتر از عقلشون كار می كنه. 3-چشمك جزو تیك عصبیشونه. 4-اصولا هفته أی 1 بار شكست عشقی می خورن. labels: دختر و پسر continue [ 90/12/10 ] [ 16:26 ] [ vahid ]
اون چیه که زنها میدن مردها میکنن؟ continue [ 90/12/05 ] [ 11:43 ] [ vahid ]
دختری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر آب گفت مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی بریزم بر سرم ؟ روی دستت باد کردم مادرم ! سن من از بیست و شش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد !! هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته ! مادرش چون حرف دختر را شنفت... labels: مادر, دختر, رختخواب, شوهر continue [ 90/12/03 ] [ 18:55 ] [ vahid ]
داستان نسبتا طنز در مورد یک زن شوهر در دادگاه حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید…
- شوهر: کاظم! برو بچ بهم میگن کاظم لب شتری! دیلپم ردی! ۲۳ ساله!
- زن : نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ۲۰ ساله!
– حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شدید؟
- شوهر : عرضم به حضور اَ نورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم دختر خوبیه گرفتیمش!!! - زن: حاج آقا می بینین چه بی چشمو روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست labels: دادگاه, زن و شوهر, خنده بازار, شوخی, لوتی continue [ 90/11/25 ] [ 17:38 ] [ vahid ]
سلام دوستان من مدت ها بود که چیزی توی نت نمینوشتم اما نمیدونم چی شد که یک دفعه دوباره اومدم نوشتم اما دوباره میرم تا که مدتی بعد بیام امیدوارم در این مدت از نوشته های فرهاد خوشتون اومده باشه و همینطور خوشتون بیاد برای همه تون هم آرزوی موفقیت میکنم با تشکر فرجام! جولیا زشت بود و كریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب كه اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی كه جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود كنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من كه دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید: همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت labels: عشق, محبت continue [ 90/11/21 ] [ 15:34 ] [ vahid ]
فقط پدر ها پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، باتعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترجدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. labels: کارنامه, فرار, نامه, دختر و پسر continue [ 90/11/21 ] [ 10:29 ] [ vahid ]
سر میز
شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه:
خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود؟ علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که
بابا با خاله
.... بابا: بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور مامان: چرا میزنی تو
پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با
خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب
labels: خاطره, خنده, ضد حال, اتاق خواب continue [ 90/11/14 ] [ 18:9 ] [ vahid ]
هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك کاکتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمیشود " [ 90/11/07 ] [ 15:18 ] [ vahid ]
طول عمر یک پسر از ابتدا تا انتها !!! البته این مطلب رو توی وبلاگ یکی از دوستان دیدم و چون باحال بود گذاشتم شش سال اوّل زندگی:
labels: خنده دار, سر کاری, شیطونی continue [ 90/11/07 ] [ 12:18 ] [ vahid ]
رستم و کامپیوترش!!! داستان به زبان شعر هستش و البته بسیار ساده و اینطور شروع میشه که اسفندیار رویین تن دیسک ویروسی به رستم زال میده!!!
قسمت اول و دوم رو باهم در ادامه ی مطلب میتونید بخونید labels: طنز باستانی, رستم و کامپیوتر, ضد حال, شاهنامه, فقط خنده continue [ 90/11/02 ] [ 12:33 ] [ vahid ]
به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
labels: آموزنده, منطقی, زندگی continue [ 90/10/26 ] [ 19:25 ] [ vahid ]
سپتامبر ۱۹۱۴ ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقه ی خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند. صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند labels: ضد حال, عشق, دوستی, محبت, کریسمس continue [ 90/10/25 ] [ 15:40 ] [ vahid ]
[ 90/10/22 ] [ 20:28 ] [ vahid ]
خواستم
برای جشن تولد نامزدم هدیه ای بفرستم به همین خاطر از خانم خوش پسندی که
یکی از همکارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره یک جفت دستکش بسیار اعلا
انتخاب کند تا برایش بفرستم . . . پس از خرید، خانم خوش پسند هم برای خود یک جفت شورت انتخاب کرده و پس از اینکه هر دو بسته بندی آماده شد پول را به صاحب مغازه دادیم و هنگام تحویل غافل از اینکه شاگرد خرازی بسته ها را اشتباهی داده، یعنی بسته دستکش را به خانم و بسته شورت را به من داده من کادو رو به همراه نامه ای که در ادامه مطلب هستش فرستادم!!!
labels: خنده, 18, داستان خنده دار, سوتی continue [ 90/10/17 ] [ 19:19 ] [ vahid ]
ما بهمراه دوستمان عضو فيس بوک ميباشيم . فيس بوک جاي خوبي است اما بيشتر اعضايش باهم فاميل هستند و از نام خانوادگيشان ميشود فهميد .مثل سبز يا ايراني يا پرشين يا پارسي .اکثراًهم شبيه هم هستند طوري که ما اوائل فکر ميکرديم دوقلو باشند . وقتي وارد فيس بوک شديم تازه فهميديم که اسم اين اقدس چپول دختر همسايه مان پرميس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نميدانستيم . يک... عالمه دوست پسر دارد که مدام برايش عکس ميفرستند labels: فیس بوک, مسخره بازی, شعر, دختر همسایه continue [ 90/10/14 ] [ 19:2 ] [ vahid ]
در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. labels: آموزنده, جالب, میلیونر, پول, نسخه continue [ 90/10/10 ] [ 16:0 ] [ vahid ]
به سلامتی اون دختری که وقتی تو خیابون یه لکسوز واسش بوق میزنه بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه 730 هم داشته باشی... چرخ پراید عشقمم نیستی!!! به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن…. آمریکایی ها تو فکر اینن که کی برن مریخ... ما ایرانی ها نهایت فکرمون اینه که کی بریم تایلند ! سلامتی ماایرانیا سلامتی پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه…. یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که : "یه برگه از کیفتون بیارید بیرون" به سلامتیه بچه مدرسه ای ها بسلامتی بی ارزش ترین پول دنیا "تومن" چون هم تو هستی توش، هم من
labels: خنده دار, ضد حال, باحال, سلامتی, طنز continue [ 90/10/04 ] [ 18:30 ] [ vahid ]
[ 90/09/28 ] [ 13:44 ] [ vahid ]
شاید قدیمی ولی باحال یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند. روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند labels: شوهر, خرید, زن, طنز, دختر continue [ 90/09/24 ] [ 17:58 ] [ vahid ]
|
about weblog ![]() در مورد وبلاگ توضیحی نمیدم خودتون اگه چند تا از مطالب رو بخونید میفهمین که جریان چیه سیر کلی این وبلاگ طنز نویسیه ولی در لا به لای اون ها مطالب عاشقانه غمگین و کلی چیز های دیگه گنجونده شده مطالب طنز رو بیشتر توی آرشیو های چندین ماه پیش میتونید پیدا کنید اونجا بیشتره!!
category
archive |